تبليغاتX
همیشه

             

مروري بر : مرگ و پنگوئن

اندري كوركف

ترجمه شهريار وقفي پور

انتشارات روزنه

با تغيير شرايط سياسي حاكم بر يك كشور  تغييرات عمده اي در باورها فرهنگي ، شرايط اقتصادي و  وضعيت هنري رخ مي دهد. فروپاشي اتحاد جماهير شوروي به عنوان يك كل احتماملان براي ساكنان بزرگ ترين كشور جهان در سالهاي  بعد همواره با يك "نوستالوژي وحدت" تجربه خواهد شد. زماني كه حزب و دولت حاكم به مثابه پدر همواره پاسخگوي تمام نياز هاي ريز و درشت شهر وندان بود و حالا هر كس بايد مراقب و مسئول خويش باشد."مرگ و پنگوئن" را نيز مي توان در حاشيه اين رخداد سياسي اجتماعي با اهميت خوانش كرد. شايد بايد براي ورود به داستان از اين جا شروع كينم كه:باغ وحشي در كيف پايتخت اوكراين قادر به نگهداري برخي حيوانات از جمله پنگوين هايش نيست. نويسنده جواني به نام ويكتور كه با وجود اشتياق زياد همواره در نوشتن رمان خويش ناكام مانده به باغ وحش مي رود و يك پنگوئن را براي كاستن از تنهايي خويش به عنوان حيوان خانگي به خانه مي برد. انتخاب پنگوئن به عنوان همدم نويسنده ظنز بامزه اي را به كار تزريق مي كندو با در نظر گرفتن وضعيت بصري حيوان طراوت نسبي خوبي را به نوشتار سرد كار مي بخشد از سويي ديگر نگهداري از يك پنگوئن غمگين در آپارتمان نيز به خودي خود نشان دهنده نوعي نا همخواني با شرايط نيز هست كه با در نظر گرفتن عدم توانايي دولت  به مثابه باغ وحش در اين داستان در غذا دادن به حيوانات تحت قيوميت خويش كار كردي كاملان انتقادي مي يابد.

نويسنده جوان در تكاپوي امرار معاش از طريق نوشتن ،‌ داستاني را به روزنامه اي براي چاپ مي سپرد كه به اتفاق جالبي دوم  مي انجامد. سر دبير روزنامه استعداد او را در نوشتن مطالب فشرده و تاثير گذار كشف كرده و از او مي خواهد كه به عنوان نويسنده اگهي هاي ترحيم با آنها همكاري كند و اين مسئله را مي توان دومين نا همخواني فرد با شرايط و يا كليت به شمار آورد سومين ناهمخواني را مي توان در نوع كار كرد مصرفي  نوشته هاي يك نويسنده در اگهي هاي ترحيم ديد.دگرديسي ادبيات به نوعي فضاي سانتي مانتاليستي  و جاي گيري ان در قطعات كادر بندي شده مربوط به تبريك و تسليت روزنامه ها، چيزي شبيه به در نظر گرفت يك ژانر براي اشعار سنگ قبري ، كه نياز عمومي به اين متون را با اين حفره هاي كوچك بين كادر ها بار سازي كرده و به نمايش مي گذارند. روند جنايي و تعقيب و گريز هاي مربوط به رويدادهاي بعدي  كه از بر خورد با كساني كه پيشا پيش سوگنامه  انها در حال تهيه است به دالاني براي سر خوردن به يك فضايي پارانويك خبر مي دهد . فضايي كه بعد از بين رفتن اقتدار پدر به قولي به مديران و پدر خوانده هاي كوچك و منطقه اي انتقال وضعيت داده است و به نوعي مافياي  تو در تو امكان بروز و ظهور مي دهد. چيزي كه در "مرگ و پنگوئن" همواره و همواره با ان مواجهيم موضوع يا مسوله مراقبت است . صحنه اي ماهي دادن ويكتور به پنگوئن كه در سرتاسر كار  پراكنده است با اضافه شدن يك دختر بچه به مسئوليت هاي مراقبتي اش تشديد شده و به يك  وضعيت مسئله ساز بدل مي شود .در جايي از كار به روزهاي نزديك به كريسمس مي رسيم و بخشي كه دختر  كوچك در انتظار گرفتن هديه اي از بابا نوئل است پدر سونيا او را به ويكتور سپرده و به دليل وضعيت خود نمي تواند به انها نزديك شود ويكتور مي داند كه بابا نوئل ي در كار نيست ولي گويي مي خواهد نقش اين پدر ناموجود را خود بازي كنند و به همين ترتيب پيوند هاي عاطفي با مفاهيمي مثل  وظيفه ء بدون بهره بري در كار  خود را مي يابند و در هم حل مي شوند .

ويكتور كه خود به دليل نوشتن اگهي هاي ترحيم قبل از مرگ افرادي كه به سرعت در حال كشته شدن اند مقصر مي يابد نا گزير به ترك خانه مي شود و بي سرپناهي و له شدن افراد را كه در اين داستان بيشتر حاصل گذار از سوسياليم به سرمايه داري است را به نقدي دروني مي كشد و در اين ميان سهم او از  جهاني تكه تكه شده تنها به مراقبت از يك پنگوئن و يك دختر بچه خلاصه مي شود زنان نقش چنداني در  داستان ندارند گويي اين عدم حضور زنان در قصه نيز كاركرد خاصي دارد و ما با جهاني مواجهيم كه ادمها نه به صورت جفت هاي مكمل بلكه تنهايي هايي در كنار هم گاهي مجبور به كمك به يك ديگر و گاهي هم مجبور به فرار از همند . و طنز سياه آندري كروكف بهترين ابزار براي نشان دادن اين جهان است جهان به شدت خودآيين ، سرد و فرد گرا.


نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 11:38 توسط فرهاد اکبرزاده |

                 

مروري بر : جمعه بيست و هشتم روي صندلي لهستاني

غزال زرگر اميني

نشر ققنوس

حرف زدن درباره مجموعه داستاني كه سعي در نمايش تمام توان خود در  استفاده از  موقعيت هاي مختلف را دارد، شايد در نهايت، كمي با مشكل جمع بندي روبرو شود. چرا كه اين دست آثار، به دليل تجربي بودن و ماجرا جويي هاي خاص اين منش نوشتاري، به هر طرف چرخيده و در صدد به رخ كشيدن تمام توان خود، در ارائه فضايي چند بعدي خواهند بود.چيزي كه در داستان هاي مجموعه به طور كلي مي توان به آن اشاره كرد، نوعي موقعيت مداري است. با اين  توضيح كه نويسنده چندان در پي انطباق و چفت و بست قصه با فاكت يا ارجاع به واقعيت نيست. هر چند كه در برخي از داستان ها، اين مسئله  تا حد قابل قبولي اغنا كننده بوده و بر همين اساس است كه گاهي مي بينيم نويسنده با پرتاب عناصر متعددي از يك زمينه، به گونه اي مخاطب را زير بمباران بخش هاي تصويري  از آن وضعيت زماني ،مكاني و فرهنگي قرار مي دهد تا روايت را از  اقتدار خطي اش رها كرده و با پوشش همه جانبه به فضا برسد .

داستان "زن سمندر يا زينت ؟" از همان ابتدا، يعني در نام خود، يادآور يك مناقشه  قديمي ست كه به يكي از اصلي ترين مسائل مطرح فمينيسم، در بروز هويت مستقل و فرديت مرتبط است. اين حقيقت كه  هويت يك زن همواره بايد در سايه قيوميت نام يك مرد تجلي يابد، مسئله ايست كه در اين داستان كه بلند ترين داستان مجموعه نيز به شمار مي رود بدان پرداخته مي شود. اين داستان كه نكات قابل تاملی را در خود دارد به شرح زندگي پنهاني زن سرايدار يك مجتمع مسكوني مي پردازد كه با زيركي خاصي در فضايي بين هويت رسمي (همسر آقاي سرايدار )و فرديت عاريتي اش كه بيشتر نمايش دهنده خواست ها و عقده هاي سركوب شده اند به تناوب در رفت و آمد است. او با زيركي خاصي  يك كليد يدك از روي تمام كليد هاي واحد هاي مجتمع ساخته و  نيمه هاي شب بعد از اطمينان يافتن از خالي بودن برخي واخد هاي مسكوني به درون آنها رفته (در اكثر موارد مستقيم سر يخچال مي رود) و با ناخونك زدن ،كار تفتيش و  دستبرد هاي كوچك خود را پي مي گيرد . اين داستان با طرح گستره اي از چند موضوع  هم زمان مثل اختلاف طبقاتي و مسئله اجتماعي،  با چاشني طنزي  زير پوستي در نگاه كردن به تيپ هاي مختلف اجتماعي سعي در نمايش مختصات كاملاً متفاوتي از كاراكتر قصه دارد كه بين ميل فردي و عرف يا قانون، سرگردان مانده است .

چيزي كه دو داستان ديگر مجموعه يعني "نشانه گذاري" و  "صداي استخوان " را در ميان هشت داستان كل مجموعه به هم مربوط مي كند را مي توان به يك ايده آسيب شناسانه و يا در شكل ديگر نوعي عنصر غير قابل جذب و تكثير شونده، چيزي شبيه به يك تومور نسبت داد. چيزي كه مي شود در حاشيه مسئله اي به نام "آلوده انگاري" در نظريات كريستوا  بدان پرداخت.

در " نشانه گذاري "مرد جوان وظيفه دارد تا درخت آلوده را از ميان درخت هاي ديگر شناسايي كرده و براي قطع كردن آن را نشانه گذاري كند،  تا بيماري كه به گونه اي اغراق آميز به شكل يك غده تكثير شونده در دل درخت به تصوير كشيده شده به  جاهاي ديگر سرايت نكند. در همين جاست كه مي توان با همين مفهوم سرايت، داستان "صداي استخوان"را نيز خوانش كرد. پدر درست در جريان مراسم ازدواج دخترش مي ميرد و دختر، مادر و مادر بزرگ در نهايت به اين نتيجه مي رسند كه اين رويداد نبايد به  گوش ديگران سرايت كند تا مبادا مراسم پر خرج به هم خورده و  در نهايت داماد متضرر شود.  مراسم چند روزي به طول مي انجامد و غيبت پدر با يك دورغ مصلحتي، در قالب يك مسئله كاري رفع و رجوع مي شود و درنهايت بعد از پايان مراسم چند روزه، با وجود تمام تلاش ها و بوي اسفند بوي جنازه تمام ساختمان را گرفته و در اينجاست كه ماجرا به وضعيت خاصي پا مي گذارد. زنان مطلع يعني مادر، دختر و مادر بزرگ براي خلاصي از عنصر  دور ريختني، پدر را قطعه قطعه كرده و در بسته هاي مجزا در حياط خانه دفن مي كنند. «مادر بزرگ و زن ، از كمر شروع كرده بودند . طبق توافقي ناگفته، درست از وسط مرد را نصف كردند . اره كند بود . پيرزن گفت : « تيزش نكنيم ؟ چون بايد هر نصفش رو نصف كنيم تا چهار تكه بشود.55»


نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 10:14 توسط فرهاد اکبرزاده |



Copyright © 2007 - myfarhad4.blogfa.com