
مروری بر : مردی که گورش گم شد
حافظ خیاوی
نشر چشمه
چيزي كه در مورد داستان هاي "مردي كه گورش را گم كرد" حافظ خياوي مي توان گفت بسيار پيچيده تر از آن است كه بشود با پيگيري سن رواي قصه ها و چينش و قرار گيري آن در مجموعه، به حل و فصل آن پرداخت. شايد بايد كمي از اين نوع دسته بندي ها دور شد و دقيقاً به جايي اشاره كرد كه كمترين توجه را معطوف خود ساخته است.
گزارش يك مسابقه فوتبال، آن هم به سبك عادل فردوسي پور، شباهت هاي زيادي به پرده خواني دارد . اگر پس زمينه پرده را از محتواي مذهبي اش خالي كنيم و روند نقالي را به عنوان نوعي از گزارش و يا روايت گري مورد بررسي قرار دهيم به نكات جالبي در اين تشابه خواهيم رسيد. اول اين كه توپ، در بازي فوتبال همان كاري را مي كند كه چوب و يا عصاي نقال براي نشان دادن بخشي از صحنه به مثابه زمين بازي انجام مي دهد و از آن مهمتر نقش و ابعاد پرده براي چهار چوب بندي روايت است. مثلاً گاهي در جريان گزارش بازي، توپ به بازيكني مي رسد و گزارشگر به سرعت مقادير قابل توجهي از اطلاعات را به سمت هدف نشانه گيري كرده و بعد از گفتن چند رقم دستمزد و چند جابه جايي تيمي به زندگي شخصي بازيكن وارد شده و كار را تا دستپخت مادرش پيش مي برد. اين روند از دو سويه قابل توجه است. اول نمايش سريع مختصاتي از سوژه و دوم نمايش خواست راوي در هدف قرار دادن و بروز اطلاعات . اين وضعيت چقدر به صحنه اي شبيه است كه ما در داستان" صف دراز مورچه گان" با آن مواجهيم . رزمنده تك تير انداز دوربين اسلحه اش را روي شخصي در آنسوي خاكريز هدف قرار داده و با انديشيدن به خود، او را تحليل و توصيف مي كند. نبرد دائمي خير و شر كه در بازي فوتبال تا حد طرفداري صرف خالي شده، درست همان صحنه جنگي ست كه راوي را از كشتن دشمن بي توجه خويش باز مي دارد.
داستان "مردها كي از گورستان مي آيند " يك شوت بلند از اين سو به آنسو و غل خوردن نرم و خارج شدن توپ از بازيست . داستان حول محور زني معلوم الحال در يك شهر كوچك مي گذرد، او در اين ميان هم خود توپ است، يعني مراكز توجه را تعريف مي كند و هم سوژه روايت. او در آن شهر پير شده و روايت هاي متعددي را با توجه به زيست متفاوتش با اهالي با درك تفاوتش نسبت به زنان خانه دار پشت سر گذاشته است .نويسنده او را از ميان مغازه ها و مناظر مختلف عبور داده و با برخورد هاي متفاوت، با ظرافتي مثال زدني لايه هاي زيرين ماجرا را به سطح مي كشاند.
و اما در اين بين "مردي كه گورش گم شد" با اين ادبيات يك آفسايد واقعي است. چند نفر بدون آنكه خواننده و حتي خود راوي از انگيزهاي پنهان آنها خبر داشته باشند. راوي را به محلي دور افتاده برده و مي كشند و راوي با توصيف كل ماجرا به شرح رويداد هاي بعد از مرگش ادامه مي دهد و مراسم مرگ خود را با يك مرگ معمولي در مقام مقايسه قرار داده و به فانتزي بنياديني مثل "حضور در مراسم خاكسپاري " تحقق مي بخشد و خواننده را در توجيه منطق پنهان كار تنها رها مي كند. اصطلاح آفسايد در اينجا از اين جهت كاركرد مي يابد كه به اين نكته توجه كنيم كه آفسايد فضاي خلاء گون در دورن مناسبات و قوانين تعريف شده بازيست كه به نوعي بيرون زمين را در درون بازي به بار مي آورد. اين سياه چاله در بازي كه به نوعي بيرون را در درون زمين ممكن مي گرداند حضور در فضاي بيرون كادر را بدون خروج از زمين ممكن مي گرداند، كه بحث هاي زيادي مي شود در موردش كرد. چيزي كه موريس بلانشو در قالب " امكان عدم امكان" جمع و جورش مي كند و به شكل ساده تري نيز مي توان آن را به" مردن بدون مردن" ترجمه كرد.
نقش پس زمينه در داستان دوم مجموعه (آن ها چه جوري مي گريند؟) دقيقاً با همان پرده خواني سنتي منطبق است با اين تفاوت كه نويسنده باجابه جا كردن پرده با صحنه و تعويض تصاوير آن با تعزيه خوان ها و حذف داستان اصلي (روايت عاشورا) تعزيه خوان ها را با توجه به نقشي كه بر عهده دارند با زندگي روزمره شان پيوند مي زند كه اين دو گانگي طنز پنهاني را به لايه زيرين اثر تزريق مي كند . شايد بايد پاي تحصيلات سينمايي نويسنده در ارتباط با علاقه شديد به تصوير پردازي در داستان هاش را هم به ميان كشيد و به گروهي از سينماگران انديشيد كه فكر كردن به لوكيشن ،نقش عمده اي را در ساخت آثارشان ايفا مي كند .
خشونت به عنوان چاشني در مقابل گزارش بي طرفانه، درست همان نقطه ايست كه گزارشگري را از قصه هاي خياوي دور كرده و نوشتار او را به رنگ هاي تند و خشن يك پرده مذهبي نزديك مي كند و درست در همين منطقه است كه مي شود نقش مديوم روايت گر را به عنوان كانوني ترين مسئله در ارتباط با زبان به چالش كشيد . چيزي كه مي شود با گزاره هاي انتقادي به آن پرداخت نقش عمده مرگ و ملحقات آن از قبيل: سوگ،عزاداري،گور و گريه و اين قبيل مفاهيم در ارتباط با هم است. چيزي كه مي شود به گونه اي در سايه زيبايي شناسي مرگ و يا بهتر است بگويم زيبايي شناسي فاشيستي جمع و جورش كرد.
نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 14:37 توسط فرهاد اکبرزاده |

